نیاز هنرمند به نزدیکی درون(١)
عرفا معتقدند که انسان باید درون خود را بشناسد و بعد به آن نزدیک شود و وقتی که به آن
نزدیک شد تازه او را لمس می کند وبعد باید در درونش حل شود و وقتی که در درونش حل
شد تازه فنا می شود .اگر این مسئله را در مورد هنر وهنرمند هم صادق بدانیم خیلی چیزها
برای هنرمند آشکار می شود.هنر یا پدیده ای الهامی است ویا چیزی است مثل جرقه که در
درون انسان شکل می گیرد که در دو حالت در وجود انسان به صورت بالقوه است ونه بالفعل
واین تنها هنرمند است که می تواند آن را به بالفعل تبدیل کند.اگر هنر را یک جرقه بدانیم
آن جرقه از برداشت هنرمند از پیرامونش نشات می گیرد که در درون ناخوآگاه اووجود
دارد.مثلا اگر یک نویسنده بخواهد آب خوردن یک نفر را به تصویر درآورد باید تصویری
که از آب خوردن کسی را که قبلا دیده است را از ناخودآگاهش بیرون بکشد تا حسی که فرد
آب خورنده (موقع آب خوردن) در درون ناخودآگاهش وجود دارد را همراه خوردن آب به
تصویر بکشد.چون به تصویر درآوردن آن حس از نشان دادن عمل آن فرد مهمتر است.
مثل یک تایپیست رایانه که ناخودآگاه و خودآگاهش آنچنان با هم همراه است که دستش از
ناخودآگاهش دستور می گیرد.هنرمند هم باید مثل تایپیست به محض اینکه بخواهد حسی را
درآورد خود به خود خودآگاهش آن حس را از ناخودآگاهش دریافت کند واین میسر نمی شود
مگر اینکه ناخودآگاهش را بهتر بشناسد ونزدیکش شود.